با دخترهای دوران ارشد توی کافه دور هم جمع شده بودیم. وسط خبر گرفتن از حال و روز آدم‌های آن‌روزها، صحبت از الف شد و ز به شنیدن قصه‌اش مشتاق. به زور ماجرای آن‌روزها و خط و ربط اتفاقاتش را به یاد آوردم و به شوخی و خنده برایش تعریف کردم. به آخرهای قصه که رسیده بودیم، آن‌قدر خندیده بودیم که چشم‌هایمان خیس اشک بود. فکر کردم زمان چه مرهم خوبی‌ست. الف را برده و گذاشته آن‌سر دنیا و کابوس آن‌روزها را به اسباب خنده و تفریح این‌روزها بدل کرده. چه خوب که هنوز زنده‌ام و می‌توانم این روزها را زندگی کنم و بخندم.


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

خدمات اسباب کشی پدیده عرش نوین برنا موزیک | آهنگ جدید طراحی ویلا خرید فورش قیمت مرغ کرک در اربیل عراق نامه‌های زیبای دست‌نویس Navid Malek Personal Blog کتابخانه عمومی شهید حقیقی گرمدره مجله خبري واترجت هاي صنعتي